محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
مقدمهء مصحح 63
آثار عجم ( فارسى )
مجردى فارغ البال ، دست از ما سوى كشيده و دامن از جهان برچيده ، مجذوبانه به حجره آرميده و جمعى به دورش گرد آمده ؛ هر چه به او صحبت مىداشتند ، جواب نمىداد . . . پرسيدم : اين كيست ؟ گفت : اين شيخ مفيد متخلص به « داور » است ؛ تازه از سفر آمده ، حالت جذبه دارد . از مشاهدهء حال او ، مجذوبيت در خود ديده ، احوالم دگرگون شد . سراسيمه نزد پدر رفته ، از حال او پرسيدم . . . با پدر ، به خدمتش رفتم . بىاختيار بر مقدمش افتادم . تفقّد فرمود و به خدمتم قبول نمود . همه روزه مىرفتم و آستانش را مىرفتم . . . روزى دامنش به عجز گرفتم . گفتم مرا نيز درسى دهيد . قبول كرد . . . « 1 » » اعطاى تخلص به « فرصت » : « . . . از آنجا كه شيخ بزرگوار در شعر طبعى بلند داشت . . . يك روز قطعهاى گفتم مشعر بر اينكه تخلص به من مرحمت فرمائيد . دو سه دقيقه فكر كرده ، اين قطعه را بر قطعه كاغذى نوشته ، به دستم داد : « فرصت » آن نور چشم اهل و داد * كه در نظم را ، ز مهر گشاد داور خسته خاطر افگار * كه ورا بود در سخن استاد از ره صدق اين دعا بنمود * كه ترا جاودانه « فرصت » باد « . . . و فرمود : پدرت « بهجت » تخلّص دارد ؛ تو « فرصت » نگاهدار . خلاصه ، مدت ده سال و اندى ، بنده در حوزهء درس اين استاد جليل حاضر بودم . . . « 2 » » فرصت كرارا در نثر و نظم خود ، به ستايش شيخ خويش و ذكر احوال و آثار او زبان گشوده است كه از آن جمله است در آثار عجم ، صفحات 17 و 26 تا 33 و 248 و 305 و 338 و 342 و 418 . و اشعار فراوانى نيز از او در ستايش شيخ مفيد باقى مانده است ؛ گر چه به قول خود او :
--> ( 1 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 39 . ( 2 ) . همانجا ، ص 40 .